X
تبلیغات
مکتب العلماء - زندگینامه شهید سید عبدالکریم هاشمی نژاد
                            

                          زندگینامه شهید سید عبدالکریم هاشمی نژاد

شهيد سيد عبدالكريم هاشمي نژاد فرزند سيد حسن ،‌در سال 1311 شمسي در شهرستان بهشهر از استان مازندران در خانواده اي متدين و مست ضعف چشم به جهان گشود. پدرش مردي با ايمان و غيرتمند بود و يك مغازه نفت فروشي داشت و با درآمد مختصر حاصل از تلاش و زحمت فراوان، مخارج زندگي خود و خانواده اش را تأمين مي كرد. مادر وي «ساره» نام داشت كه با دلسوزي و پاكدامني به تربيت و پرورش فرزند پرداخت.

دوران رشد و بالندگي سيد عبدالكريم با اوجگيري حكومت ديكتاتوري رضاخاني همراه بود. در اين زمان رضاخان به شدت به تضعيف دينداري و روحانيت مي پرداخت و به حق بايد گفت كه در هيچ دوره اي از تاريخ ايران، همچون دورة سياه و ننگين بيست ساله رضاخان، دين و دينداران اينچنين تحت فشار و اختناق نبوده اند. در اين دورة دين زدايي بود كه سيد در ساية حمايت و همت پدر مورد تربيتي شايسته قرار گفت و در پرتو ايمان پدر و مادرش ،‌خدا را شناخت و گرايش عميق به دينداري و اسلام خواهي و عشق به اولياء‌الله كه در فطرتش ريشه داشت، در جانش شكوفا شد. در سال 1320 يعني زماني كه او وارد ده سالگي گرديد، رضا شاه خاك ايران را ترك كرد و پسرش محمد رضا شاه را بر تخت سلطنت نشانيد.

سيد عبدالكريم هاشمي نژاد مانند بسياري از نخبگان تاريخ، از دوران كودكي، هوش و ذكاوت و همت و حساسيت استثنايي داشت. او تا چهارده سالگي هم درس مي خواند و هم بعد از ظهرها با حضور در مغازه پدر، به كمك او مي شتافت. معني سختي و فقر را مي دانست و بخوبي درد مردم را حس مي كرد. در اين سن بود كه به ادامه تحصيل در حوزه علميه گرايش پيدا كرد و اين خواسته را با پدر خويش در ميان گذاشت. پس از جلب رضايت پدر، به حوزه علميه آيه الله كوهستاني در روستاي كوهستان واقع در شش كيلومتري بهشهر رفت و در كنار دويست طلبه جوان اين حوزه به خوشه چيني از خرمن علوم اهل بيت عليهم السلام همت گمارد. آيه الله كوهستاني كه مظهر علم و معنويت و بي آلايشي و اخلاص بود. با نفس پاك و صفاي باطن به تعليم و تربيت آنان مي پرداخت. سيد عبدالكريم كه از همان دوران نوجواني، تشنه معنويت، علم و اخلاق بود، مجذوب رفتار حكيمانه و ساده زيستي آن استاد الهي گشت و با جديّت و تلاش به تحصيل علم و اندوختن بهره هاي معنوي از او پرداخت و در طول 4 سال دروس مقدمات حوزي و مقداري از سطح فقه و اصول را به پايان رسانيد. وي چنان نبوغي از خود نشان داد كه آيه الله كوهستاني به طرز چشمگيري شخصاً بر امور تحصيلي او اشراف يافت تا استعداد سرشار و فكر مستعدش در مدت كوتاه تحصيلات مقدماتي به هدر نرود و شهيد هاشمي نژاد همواره از اين دوره زندگيش به زيبايي و عظمت ياد كرده و آن دوران را نقطه عطفي در زندگي اخلاقي و ايماني خود مي دانست.

پس از اين ايام، ‌با كسب اجازه از محضر استاد، عازم حوزه علميه قم شد و به ادامه تحصيل در زمينه فقه و اصول پرداخت. در قم ابتدا با شيخ علي كاشاني فريد الاسلام، آشنا شد و او را به عنوان استاد اخلاق خويش برگزيد. شيخ علي از وارستگان روزگار بشمار مي رفت و آيه الله كوهستاني او را به سيد عبدالكريم معرفي كرده بود. سيد عبدالكريم مدتها با شيخ هم حُجره بود و چنان مجذوب احوال و مقامات عرفاني او شد كه از فضائل اخلاقي و معنوي اش بهره ها برد و لقب «يار غار شيخ علي » را يافت. چنين مي گويند كه به واسطه مؤانست با چنين مرد بزرگي به توفيق زيارت حضرت بقيه الله الاعظم (ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداه) نائل آمد.

شهيد هاشمي نژاد پس از اتمام دروس متن و سطح، در درس خارج فقه و اصول حضرات آيات عظام بروجردي، علامه طباطبايي و امام خميني (سلام الله عليه) شركت نمود و بيش از ده سال در حوزه علميه به تحصيل و تحقيق پرداخت. ديگر اساتيد وي عبارت بودند از: شهيد محراب صدوقي، سيد رضا صدر، آيه الله مجاهدي، مرحوم داماد و …

پس از فوت آيه الله بروجردي در سال 1340، شهيد هاشمي نژاد به مشهد مقدس مشرف شد و در همان شهر ساكن گرديد. در آنجا علاوه بر شروع تدريس فقه و اصول براي طلاب و تشكيل جلسات و منابر تبليغي، در درس فقه مرحوم آيه الله العظمي سيد محمد هادي ميلاني (ولادت 1313 هـ .ق،‌شركت جست و چند سال هم در محضر فقيه بزرگ مرحوم آيه الله شيخ مجتبي قزويني (متوفي 1386 هـ.ق،‌وفات 1395 هـ.ق) به تحصيل پرداخت.

شهيد هاشمي نژاد در سال 1335 در سن 25 سالگي با همشيره سيد حسن ابطحي ازدواج نمود و مراسم عقد خود را در جوار حرم مطهر حضرت رضا عليه السلام با حضور حضرت آيه الله ميلاني برگزار شد.

از سال 1340، سيد با برپايي جلسات تبليغي و وعظ به آگاهي و بيداري مردم همت گماشت. پس از جريان 15 خرداد 1342، به سفرهاي تبليغي محرم و صفر و رمضان، به شهرهاي نيشابور، شهرري ، چالوس و … مي رفت و با طرح مسائل جديد ،‌به سؤالات و مشكلات علمي و اجتماعي مردم پاسخ مي‌گفت و اذهان آنها را نسبت به حكومت جائر زمان، روشني مي بخشيد. در اين سفرها، مزدوران ساواك سايه به سايه او را تعقيب مي كردند و در واقع بخش مهمي از پرونده شهيد هاشمي نژاد را در ساواك، اسناد سفرهاي تبليغي فرهنگي ـ سياسي او تشكيل مي دهد. در شهر مشهد با تأسيس «كانون فرهنگي جوانان» آنان را با مسائل ديني و سياسي آشنا كرد و در سال 1343 با همكاري سيد حسن ابطحي «كانون بحث و انتقاد ديني» را جهت ارشاد نسل جوان بنا نهاد. آقاي ابطحي عنوان مؤسس كانون را داشت و شهيد هاشمي نژاد سخنگوي آن بود. اين اقدام سبب شد تا دفاع از قلمرو دين و فرهنگ اسلامي از حالت يك جانبه و تدريس و تبليغ منبري در سطح عامه بيرون آيد و جنبه مباحثه و انتقاد در سؤال و جواب راي قشر خاصي جوانان تحصيلكرده را بخود بگيرد. كانون دو شعبه داشت كه يكي قبل از ظهر روز جمعه و ديگري بعد از ظهر همان روز در محلهاي مختلف تشكيل مي شد. در سالهاي بعد ،‌يك شعبه مركزي و يك كتابخانه نيز داشت. در سال 1344 ساواك به نقل از اساسنامه كانون در خصوص اهداف آن چنين گفته است: اين كانون مجمعي مستقل و مذهبي است كه با هيچيك از احزاب و جمعيتهاي سياسي بستگي ندارد و شركت در آن براي عموم آزاد است. هدف از تشكيل آن پاسخ گفتن به شبهات ديني و پاسخ به سؤالات و پرسشهاي اعتقادي است. اما به سال 1349 ساواك اعلام مي دارد كه «… بطور كلي وظيفه كانون در مورد پاسخ به سؤالات بهانه است، ‌بلكه مركز فعاليت مضره ]سياسي و ضد رژيم [ مي باشد.» اگر چه كانون بيشتر به موضوعات ديني، اجتماعي ، ‌اخلاقي ، علمي و تاريخي مي‌پرداخت. اما مسائل سياسي روز هم از قبيل اسرائيل غاصب، آمريكا، جنايتهاي رژيم وابسته و … در كمال شجاعت و هوشياري و با تحليلهاي دقيق و روشنگرانه سيد شهيد مورد بحث قرار مي گرفت و اين همان است كه ساواك آن را «فعاليت مضره» ناميده است!

كانون بحث و انتقاد ديني از حمايت هاي غير مستقيم معنوي و مادي مراجع و فقها و علماي بزرگ از جمله آيه الله العظمي ميلاني برخوردار بود كه خود موجب تحكيم اين پايگاه علمي و ديني سياسي مي‌شد. به همين دليل ساواك بصورت مداوم حركات و فعاليتهاي آن را تحت نظر داشت و از عوامل نفوذي خود براي اين منظور استفاده مي كرد. از فعاليتهاي ارزشمند كانون، انتشار ماهنامه اي تحت عنوان «سؤال شما و پاسخ ما» بود كه امتياز و مجوز رسمي از سوي رژيم نداشت!

كانون بحث و انتقاد ديني حدود هشت سال از 1343 تا 1350 همچنان به فعاليتهاي سازنده خود ادامه

مي داد تا اينكه در سال 1351 ساواك شركت و سخنراني شهيد هاشمي نژاد را ممنوع اعلام كرد. «بازگشت به 680/312-29/1/51 نامبرده بالا (سيد عبدالكريم هاشمي نژاد) احضار و به وي تفهيم گرديد كه حق شركت و سخنراني در كانون بحث و انتقاد نخواهد داشت.» فعاليت اين كانون ابتدا به صورت مخفيانه و سيار در منازل اعضا برگزار مي شود، و بعدها علني گرديد.

از ديگر مواد مبارزاتي و انتقادي وي ،‌افشاگري و انتقاد از فروش گوشت خوك در كشور اسلامي ايران، اعتراض به هنر دروغين و وضع هنر پيشه هاي فاسد و تجليل از هنرهاي اسلامي، ردّ خرافه پرستي و تقليد از غرب، انتقاد از طرح آموزش جنسي در مراكز آموزشي و فرهنگي، تحليل نظامهاي سرمايه داري و كمونيستي و اعتراض به اختلافات طبقاتي بود.

يكي از حوادث مهم تاريخي و سياسي زندگاني اين شهيد عاليقدر در طول پانزده سال مبارزه با طاغوت شركت در قيام پانزده خرداد 1342 است كه منجر به دستگيري و زنداني شدن او به مدت 41 روز در تهران گرديد. همزمان با دستگيري رهبر كبير انقلاب، حضرت امام خميني (سلام الله عليه) در شب پانزده خرداد 1342 در قم، بسياري از علما و روحانيون مبارز، سرشناس و طرفدار امام در ديگر شهرها دستگير شدند كه شهيد هاشمي نژاد جزو آنان بود. اين نخستين بازداشت وي توسط ساواك بود. سيد در ايام عاشوراي هر سال در تهران به منبر مي رفت. چند روز قبل از 15 خرداد، در مسجد مروي، هيئت يزدي‌ها، بازار سراي ملا علي و هيئت حسيني تهران به منبر رفته و سخنراني هاي پرشوري عليه رژيم و در افشاگري و تحليل ماهيت «اصلاحات شاه»، «تساوي حقوق زنان و مردان»، «وجود سانسور» و «كشتار طلاب مدرسه فيضيه» در دوم فروردين 42 و … ايراد كرده بود. در گزارش ساواك تهران در مورد سخنراني او آمده است: «در ساعت 30/20 الي 30/21 ليله 10/3/42 آقاي هاشمي نژاد واعظ در مسجد مروي … نسبت به دولت حمله نموده و اظهار داشت: ما امنيت نداريم. نسبت به كار يهوديها و بهائيها رسيدگي مي شود ولي راجع به مدرسه فيضيه قم رسيدگي نمي كنند. مأمورين دولت عده‌اي از طلاب را كشته و مضروب كرده اند، ولي دستگاه دادگستري مي گويد ما آنها را نمي شناسيم … چرا دولت نمي‌رود تا دولت ديگر كه به درد مردم برسد جاي او را بگيرد؟ دستگاه ظالم يزيد هم زياد خودمختاري كرد، ولي يك روز سرنگون شد، چرا تيشه به ريشه اسلام مي زنند؟…» فرداي آن شب نيز در همان مسجد، ضمن دعا، نابودي دشمنان روحانيت را از خدا خواسته و ذلت و خواري آنها را طلب كرده بود.

بدين ترتيب روشن مي شود كه مأموران ساواك پيش از حادثه 15 خرداد، به دقت مراقب سخنرانيهاي و فعاليت هاي شهيد هاشمي نژاد بوده و پيوسته گزارش كارهاي او را به مركز مي فرستاده اند. تبعيت و ارادت او نسبت به حضرت امام (سلام الله عليه) سبب گرديد كه همزمان با دستگيري رهبر، اين روحاني جوان 31 ساله نيز دستگير گردد. او ضمن بازجوئي در بيان عليت بازداشت خود گفته است: «… اما علت بازداشت ممكن است به علت قسمتي از انتقادات قانوني بوده كه اينجانب در سخنراني هاي خود نسبت به قسمتي از اوضاع فعلي‌ام داشته ام و اگر واقعاً علت بازداشت همان است كه تشخيص داده ام، ‌بسيار جاي تأسف است!» در همان بازجويي و در پاسخ به اتهام ساواك مبني بر اقدام بر ضد امنيت كشور اسلامي و تحريص مردم به اخلال و اغتشاش مي گويد:« هيچ مسلماني بر ضد امنيت يك كشور اسلامي و تحريك مرد به اخلال نظم و اغتشاشات و دعوت به تظاهرات اقدام نمي كند،‌چه رسد به اينجانب كه سمت تبليغ و رهبري مردم مسلمان را در حدود استعداد ذاتي خود به عهده دارم و اگر مأمورين دولتي اينجانب را به موضوعات فوق متهم نموده باشند، بسيار جاي تأسف است … اينجانب و هر مسلمان ديگري سخت از اين تهمت بري و بيزاريم.

بهر حال شهيد هاشمي نژاد به مدت 41 روز در زندان شهرباني كل كشور حبس گرديد و پس از چند مرتبه تحقيق و بازجويي، از سوي سازمان اطلاعات و امنيت كشور، از ايشان رفع مظنونيت بعمل آمد و بالاخره در تاريخ 24/4/1342 از زندان آزاد گرديد. وي همواره در طول مبارزات خود تا زمان پيروزي انقلاب، از حادثه بزرگ 15 خرداد ياد مي كرد و اذهان مردم را متوجه آن مي ساخت.

پس از آزادي از زندان ساواك، مجدداً به مشهد بازگشت و به ادامه فعاليتهاي علمي و سياسي پرداخت. در اوايل مهرماه سال 42 به مناسبت شهادت حضرت زهرا سلام الله عليها (ايام فاطميه) در منزل خودش به منبر رفته و مسائل سياسي و اجتماعي روز را بيان مي كرد. در تاريخ 21/7/42 براي سخنراني به مسجد فيل دعوت شد و در اين سخنراني بود كه به انتقاد شديد از دولت وقت پرداخت و به خيمه شب بازي انجمن هاي ايالتي و ولايتي، سخت اعتراض كرد. وي همچنين از خيانت هاي رضاخاني و كشف حجاب و مخالفت با اسلام، قتل، رشوه خواري و … پرده برداشت. او در بخشي از سخنان خود گفت: « … مجلسين ]شورا و سنا [ را ما قبول نداريم. آنها را هم خودش ]دولت [ انتخاب كرده است … من دولت را مسخره مي كنم. چرا خميني و قمي در زندان باشند؟ مگر خلاف شرع كرده اند! چرا مقاله هاي مكتب تشيع را قدغن كند و حال آنكه در آنها يك حرف هم از سياست وجود ندارد… من مي گويم تا مجلسين از هم پاشيده شود و دولت از اين كار غلط خود برگردد والا مملكت رو به خرابي مي رود. و ديگر چرا دولت از غير خودش قرض بگيرد يعني از آمريكا؟! و مالهاي ايران را بفرستد براي يهودي ها كه دنيا را از بين ببرند؟ …» او كه با صراحت و شجاعتي قابل تحسين به افشاي ماهيت دولت دست نشانده مي‌پرداخت، در خصوص تصويب لايحه انجمن هاي ايالتي و ولايتي چنين گفت: « … انجمن هاي ايالتي و ولايتي كه دولت تصويب نموده، به حكم علما و قانون اسلام ،‌دولت آن را لغو نمود؛ چرا مجدداً عمل خود را انجام داد؟ اين دولت ]اسدالله علم [ را استيضاح مي كنم! …»

فرداي آن روز يعني بعدازظهر روز 22/7/42 نيز در مسجد فيل، در حضور چند هزار نفر شركت كننده مشتاق، هاشمي نژاد به منبر رفت و با صلابت تر و خروشان تر از شب گذشته به ايراد سخنراني پرداخت: «… اين اقدامات اخير دولت و اينگونه مجلس قلابي كاملاً غلط است و مسخره اينجاست كه هر وقت در مقابل مبارزات علماء واقع مي شوند، فوراً اصلاحات ارضي را به رخ شما مردم ساده مي كشند … » او كشف حجاب رضاخاني را بزرگترين خيانت به دين و قانون اساسي كشور قلمداد نمود و آن را جرمي بزرگ و خيانتي مسلم و فراموش نشدني خواند كه عواقب تلخ 28 ساله آن از جمله افزايش قتل، شيوع فساد، رشوه خواري، خودكشي، گم شدن زنان و دختران و طلاق» … هنوز دامنگير جامعه ايران است.

اين سخنان براي ساواك قابل تحمل نبود. آنها تصميم داشتند كه پيش از ايراد سخنراني 22/7/42 در صورت عدم موفقيت جهت دستگيري سيد ،‌او را بربايند. در سند آن روز ساواك خراسان مي خوانيم: « ... اگر به اسم به جناب آقاي نخست وزير ]اسد الله علم [ حمله كرده باشد ،‌خيلي بي شرمي است. به هر حال دستور جلب وي داده شده، اگر نتوانستند تا امشب او را دستگير كنند و خودتان هم طبق دستور عمل كرديد و نتيجه اي حاصل نشد، سر حوصله او را بايد ربود كه در عين حال نه بزرگ بشود و نه سر و صدا ايجاد گردد … » بدين ترتيب در شب دوم، در حين سخنراني سيد عبدالكريم ،‌مسجد فيل به محاصره نيروهاي امنيتي و شهرباني در آمد و مأموران ساواك با لباس مبدل در مسجد حضور يافتند. گزارش ساواك حاكي از آن است كه جمعيت حدود شش تا هشت هزار نفر بوده است. پس از سخنراني، مردم كه احتمال دستگيري سيد را مي دادند، ‌حاضر به ترك مسجد نشدند و به او پيشنهاد كردند كه در يك لحظه با خاموش كردن چراغهاي مسجد، فراريش دهند! اما سيد با تأكيد بر اينكه فرار كار آدم هاي زبون است اعلام مي دارد كه اگر هدف دستگيري اوست، خود را معرفي خواهد كرد: « ... ساعت 15/21 برق مسجد خاموش شد تا از تاريكي استفاده شود و آقاي هاشمي نژاد را فراري دهند ولي بلافاصله چند چراغ توري به وسيله مردم به مسجد آورده شد و خود آقاي هاشمي نژاد هم حاضر به فرار نگرديد و ايشان هم به اطلاع مردم رسانيد كه اگر هدف جلب و دستگيري هست،‌به كلانتري يا شهرباني خواهم رفت و خودم را معرفي خواهم نمود …» مأموران با ديدن اين وضعيت به سيد نزديكتر شدند و از او خواستند تا سوار ماشين شهرباني شود! ناگهان مردم فرياد برآوردند كه «مي خواهند سيد را ببرند!» و درصدد برآمدند تا مانع دستگيري او شوند. اما پليس و نيروهاي امنيتي با مردم درگير شدند و دو نفر از مردم را كشتند و عده زيادي را مجروح و مصدوم كردند. فاجعه مسجد فيل، ساواك را بر آن داشت كه به بي گناهي شهيد هاشمي نژاد و سماجت مزدوران ساواك و شهرباني و رئيس كلانتري در كشتار اعتراف نمايد: «… بايد تصديق كرد كه مردم در حالي كه در يك هيجان شديد ] دستگيري هاشمي نژاد [ مي‌سوختند، از مقابل 50 نفر پاسبان نخواهند گريخت، از طرفي خود جلب شده اعلام نموده كه من خود را معرفي خواهم كرد، رئيس پليس و بخصوص سرهنگ عسكري رئيس كلانتري 4 ]مشهد [ در چنين موقعيتي قادر بود به اين قضيه خاتمه دهد، مضاف به اينكه در شبهاي مشابه بعد از ختم مجلس ] جز [ عده معدودي در حدود 30 الي 40 نفر در اطراف آقاي هاشمي نژاد باقي نمي ماندند و تا منزل او را همراهي مي كردند، بديهي است در چنين وضعي، پراكنده نمودن 30 الي 40 نفر به مراتب سهل تر از 6 الي 8 هزار نفر بود…»

با پيش آمدن فاجعه مسجد فيل، ساواك و شهرباني مشهد به هراس افتاده و بر آن شدند تا با التماس به مركز و جلب حمايت آن، بر اين جنابت بزرگ سرپوش گذارند. نامه دكتر «جناب» از خراسان به مركز در اين زمينه بسيار قابل توجه است : «… تيمسار معاونت ساواك هنگامي كه به خراسان تشريف آورده بودند، و عده فرمودند كه حتي المقدور وجهي جهت كمك به خانواده مقتولين و مصدومين حادثه مسجد فيل حواله فرمائيد، اگر چنين مساعدتي انجام شود حيثيت ساواك از اين نيز بيشتر خواهد شد. مستدعي است در صورت امكان مقرر فرمائيد حواله شود … »

بهر حال شهيد هاشمي نژاد زنداني و ممنوع الملاقات گرديد. حضرت آيه الله العظمي ميلاني ضمن ارسال تلگراف از اين حادثه ابراز تأسف نمود. در اين واقعه شهيد هاشمي نژاد بدون محاكم آزاد شد و پس از مدتي طي محاكمه‌اي به دو ماه زندان قابل خريد محكوم گرديد!

البته از محتواي اسناد چنين بر مي آيد كه دادستان براي وي تقاضاي اعدام كرده بود و شهيد هاشمي نژاد در يك تماس تلفني با شهيد محمد رضا سعيدي اذعان مي دارد كه پس از دور روز دفاع و چهار پنج ساعت صحبت، به اتفاق رأي دادند كه «آقا نبايد اعدام شود» و نهايتاً دو ماه زندان قابل خريد در نظر گرفتند كه دادستان با اعلام مخالفت خود تقاضاي تجديد نظر در حكم را نمود.

نقل كرده اند كه پس از وقوع حادثه مسجد فيل در مشهد، راديو بي‌بي‌سي چنين تعبير نموده كه شير بچه اي در مشهد حادثه مسجد فيل را كه از نادر حوادث شهر مشهد مي باشد، بوجود آورده است.

حادثه ديگري كه موجبات دستگيري و زنداني شدن او را فراهم آورد، اعتراض به كشتار طلاب قم و برانگيختن احساسات طلاب مدرسه ميرزاجعفر و مدرسه آيت الله ميلاني بود كه منجر به انجام تظاهرات عليه رژيم پهلوي گرديد. مأموران رژيم 14 نفر از طلاب و روحانيون را دستگير كردند كه شيخ عباس واعظ طبسي و شهيد هاشمي نژاد از آن جمله بودند. اين حركت كه بناي آن در ايام فاطميه 1354 شمسي ضمن مجالس عزاداري و روضه خواني سيّد در منزل خود نهاده شده بود،‌دو سال حبس و بالاخره آزادي او را در تاريخ 20/3/56 بدنبال داشت. در اول آبان سال 56، با شنيدن خبر شهادت حاج آقا مصطفي خميني به شدّت برآشفت و بر شدت مبارزات خويش افزود.

در مشهد بدور از چشم مأموران به همراه حضرت آيه الله خامنه اي و آقاي واعظ طبسي اتاقي اجاره نموده و با صدور اعلاميه هاي مختلف، مردم را به اعتصاب و راهپيمايي تشويق مي كردند. اين بود كه ساواك دوباره به تكاپو افتاد و با حمله به خانه سيد بالاخره او را دستگير كرد. پس از آزادي، مأموران ساواك چند بار با مواد منفجره به جانش سوءقصد كردند كه البته به نتيجه اي نرسيد. و حيات طيبه اين شهيد بزرگوار و مبارزاتش تا پيروزي شكوهمند اسلامي ايران با افتخار ادامه يافت.

پس از بازگشت پيروزمندانه حضرت امام خميني (سلام الله عليه) به ايران در 12 بهمن 1357، شهيد هاشمي نژاد از مشهد به تهران آمد و به قصد زيارت حضرت امام به سوي مدرسه علوي شتافت. در 22 بهمن، فرصت طلبان قصد تعرض به پادگان و لشگر 77 خراسان براي جمع آوري اسلحه را داشتند.

«هاشمي نژاد در حفظ و نظم شهر و حفظ پادگان نقش به سزايي داشت. او به اتفاق آقاي واعظ طبسي توانستند پادگان مشهد و پادگان لشگر 77 را از دستبرد افراد فرصت طلب دور نگهدارند و سلاحها را حفظ كنند و مشهد را آرام نگرفته و اداره نمايند.

سيد شهيد، به دنبال پيروزي انقلاب اسلامي، به مبارزه عليه انجمن حجتيه و ليبرالها پرداخت؛ چرا كه او معتقد بود بزرگترين انقلاب، انقلاب فرهنگي است يعني درهم ريختن فرهنگي كه غرب بر ما تحميل نموده؛ وي همچنين سند اصالت انقلاب را خشم نسبت به سوسيال امپرياليسم و سرمايه داري بين المللي آمريكا مي دانست. در 4 آبان سال 1358 پرده از چهره منافقانه استاندار وقت خراسان برداشت. بعد از اين سخنراني، شركت كنندگان به خيابانها ريختند و شعار «استاندار جنبشي اعدام بايد گردد» سر دادند.

پس از اين حادثه استاندار از سمت خود بركنار شد. شهيد هاشمي نژاد در سنگر دبير كلي حزب جمهوري اسلامي مشهد خدمات شايسته اي جهت ارتقاء سطح آگاهيهاي اعضاء و جذب جوانان انجام داد. در خرداد 1358 به دو كشور ليبي و سوريه و در بهمن 1359 به كشورهاي ژاپن و بنگلادش سفركرد تا پيام رسان انقلاب خونين و نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران باشد. در ليبي ضمن ملاقات با قذافي رئيس جمهور آن كشور گفت: آقا، موضع شما در برابر مسئله افغانستان چيست؟ قذافي جواب داد: در افغانستان يك انقلاب شده و ما خوشحاليم و از اين انقلاب حمايت مي كنيم. شهيد هاشمي نژاد اظهار داشت: اگر يك نيروي اشغالگر بيايد كشور شما را اشغال كند و يك دست نشانده را بر سر كار بياورد، اين اسمش انقلاب است؟ … اين بحث مدت 45 دقيقه به طول انجاميد تا سرانجام قذافي در برابر منطق و استدلال ايشان سر تسليم فرود آورد و گفت: شما درست مي فرمائيد. ما اشتباه كرديم و موضع خودمان را تصحيح خواهيم كرد! شهيد هاشمي نژاد كه در سفر و حضر منشأ خيرات و بركات زيادي بود، در ديدار با وزير خارجه ژاپن نيز با صراحت لب به سخن گشود و چنين گفت: بنده به اينجا نيامده ام تا بگويم حال شما چطور است و شما هم اظهار خوشوقتي كنيد. من آمده ام اينجا به شما بگويم: آقاي وزير خارجه ژاپن، عراق به ايران تجاوز كرده ،‌ظلم كرده، خيانت كرده. چرا شما بي طرفيد؟ شما اگر نمي دانيد، بايد تحقيق كنيد، ببينيد كدام كشور متجاوز است،‌او را محكوم كنيد … بي طرفي كار آدم عاقل و اهل فكر نيست.

وي با رأي قاطع مردم استان مازندران به مجلس خبرگان راه يافت و در تصويب قوانين حياتي چون ولايت فقيه بيشترين را ايفا كرد. «سيد در قضاياي جنگ تحميلي يكي دو نوبت به همراه حضرت آيه الله خامنه اي به مناطق جنگي رفت. يك بار هم به اتفاق يكديگر به اهواز سپس به دزفول رفتند و در آنجا در پشت جبهه خدمات ارزنده اي انجام داد. او همچنين در افشاي خيانتهاي بني صدر و جبهه متحد ليبرالهاي سلطنت طلب و منافقين سهم بسزائي داشت. پس از شهادت رئيس جمهور محبوب ملت ايران ـ‌محمد علي رجائي ـ با تلاشي پيگير از مسئولين طراز اول كشور خواست تا شخصيتي از روحانيت دلسوز، عهده دار اين مقام باشد. پس از جلب موافقت مسئولين، اصرار داشت در اين برهه خطير، شخصيتي عاليقدر چون حضرت آيه الله خامنه اي عهده دار آن گردد كه زيبنده اوست. خبر موافقت حضرت آيه الله خامنه اي جهت شركت در كانديداتوري رياست جمهوري او را در بي اندازه خوشحال نمود. سيد اعتقاد داشت نبايد آيه الله خامنه اي را تنها يك فرد مكتبي بدانيم. او را بايد يك ايدئولوگ و مكتب شناس بدانيم.

نقشه ترور شهيد هاشمي نژاد از درون سازمان منافقين طرح ريزي گرديد. امير يغمائي ، معاون اطلاعات سازمان مذكور اظهار كرده بود كه «چون طبسي در حال حاضر در مكه است و هاشمي نژاد فرد اول مشهد است، اگر او را ترور كنيم، كمر سيستم و رژيم مي شكند.» در پنجم مهرماه 1360 زنگ تلفن به صدا درآمد و سيد به مرگي سرخ تهديد شد. وي آن را پيغام شهادت تلقي كرد و به ياد رؤياي چند روز پيش خود افتاد: « با نزديك شدن شعله هاي آتش به امام خميني، تلاش سيد براي خاموشي آتش فايده نبخشيد. تمام لباسهاي امام سوخت، اما جان امام سالم ماند.» او خطاب به برادرش با تعبيري عاشقانه گفت:«همه ياران امام كه چون لباس وجود امام عزيز همچنان مي تابد.» آقاي سيد حسن ابطحي ضمن مصاحبه اي بيان داشته بود كه حضرت امام نيز قبلاً به او وعده شهادت داده بودند: «من با اجل طبيعي از اين دنيا مي روم، تو به فكر خودت باش.» در كتاب ويژه نامه جوانمرد فاضل صفحه 11 نيز آمده است كه شهيد بهشتي در رؤيايي صادق به ديدار حجه الاسلام و المسلمين واعظ طبسي آمد و هاشمي نژاد را به ملاقات خصوصي دعوت كرد: «شهيد مظلوم وارد مشهد شد و در صحن امام نشست با آقاي هاشمي نژاد خيلي گرم و خصوصي مشغول صحبت گرديد. وقتي آقاي طبسي وارد شد تا با اين دو به عنوان مهمان صحبت كند، ‌ناگاه شهيد مظلوم بهشتي با همان حالت تواضع و فروتني و چهره باش جلو آمد و گفت: شما فعلاً تشريف داشته باشيد. با شما كاري نداريم، بلكه با آقاي هاشمي نژاد كمي كار خصوصي داريم.»

سيد شهيد، عروج خونين خود را امري محتوم مي دانست و با رسيدگي به وضع زندگي خصوصي، خود را آماده مي ساخت تا به گفته خويش در لحظه مرگ، گرفتاري شخصي نداشته باشد.

در روز هفتم مهرماه همزمان با شهادت حضرت جوادالائمه عليه السلام، سيد عبدالكريم رأس ساعت 7 صبح به مكان حزب جمهوري اسلامي آمد و در كلاسي كه دانش پژوهان انتظار او را مي كشيدند، حضور يافت. ساعت 8 صبح هنگامي كه در حال خروج از كلاس بود، يكي از منافقين در حاليكه ضامن نارنجك را كشيده بود، سيد را از پشت در بغل گرفت و نارنجك را جلوي شكم او قرار داد و با شدت به صورت روي زمين خوابانيد چند ثانيه بعد نارنجك منفجر گرديد و شهيد سيد عبدالكريم هاشمي نژاد با بدني پاره پاره و دستهاي قطع شده به خيل شهدا پيوست و پيكر پاكش در «دارالزهد» حرم مطهر حضرت علي بن موسي الرضا عليه السلام به خاك سپرده شد و سه روز عزاي عمومي در خراسان اعلام گرديد.

                             روحش شاد.... یادش گرامی

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 11:7 قبل از ظهر  توسط علیرضا   |